سو گند به یگانه شقایق دشت ع ش ق
بر دیار لیلی گذر میکنم
و بر دیوارهای ان بوسه میزنم
ع ش ق و دوستی دیار و سرای لیلی
به قلب من اسیب نرسانده
و انرا در اختیار نگرفته است
بلکه ع ش ق کسی که سالار ان دیار است
دل از من ربوده است
خدایا بشکن این ع ش ق را
که در ان خواهم سوخت
و همه ی بنایی را که ساختم ویران خواهد کرد
و چه زیباست دشت بی کرانه تنهایی
زیرا ساعت و زمان ان با انتظار معنا پذیر است
و اسمان ان با سرخی قلبهای مالا مال از ع ش ق رنگ گرفته است
..................................................
.................................
..............
.
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 20:36  توسط عاشق
|
سلام : سلامی بر بلندی ابرویت و سلامی پیچیده در دستمال محبت ...
... همراه با بلور اشک و با یک رقه ی سرخی گل بر ندای...
... اشنایی حدیث ع ش ق و ازادی وسلامی ...
...بر بلندی کوه و اسمان و امواج ...
...خروشان دریاکه برلبان ...
...سرخ ساحل ...
...بوسه...
می زند
...
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 20:18  توسط عاشق
|
شد زندگانی زندان من
دریای اشک چشمان من
ای عمر شیرین از تو سیرم
بگذر از من تا بمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 15:2  توسط عاشق
|
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند
من خوش باور ساده محبت ارزو دارم ......
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 14:47  توسط عاشق
|
من نمیدانم که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست ؟
و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست ؟
گل شبدر چه کم دارد از لاله ی سرخ ؟
چشم ها را باید شست ...... جور دیگر باید دید
زندگی صحنه ی هنر مندی ماست ......
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 14:40  توسط عاشق
|
ما که در دوره ی خود جزء جفا چیزی ندیدیم ...
بعد ما هر که وفا دید زما یاد کند ...............
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 14:20  توسط عاشق
|
اون روز چقدر سر بازار دلت گم بودم ،دست دلتو ول کرده بودم
که حالا گمم تو خاطرات طلايی وآبی تو.....
بازارچه تجريش يادته،اول بازارميگفتی چشماتو ببند ،دستمو
ميگرفتی نيفتم،منم هیچوقت ماهی فروشی اول بازارو نديدم
عطاری زيرگذر،پر ازيادته، رفتيم برام جوهرليمو بخری،اينقدرناز و
ترش گفتی،که دهنم آب افتاد ،گفت: نداريم،چقدر بستنی
خورديم به جاش،بعدنوبت فال حافظ بود،ميگفتی راست نيت کن
بعد قنارييه نوک ميزد فالمونو برمی داشت
آن کيست کز روی کرم باما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من يک دم نکوکاری کند
بعدش حجره درويش بودو صدای تارش،آخ که چه صدايی داشت
انگار مضراببه تار دلم ميزد، بوی نم کاهگل،صدای مرغ عشق ها
چرخ گاريها،.....اون سال،سال صفر بودو حالا سال صد،اين بار
عطرفروشی رو نشون کردم به جای ماهی فروشی،عيد امسال
کنار عطر مريم،پيش ماهی قرمزها ،نيای ببندی چشماتو ،
نبينی جنازه ماهی هارو،رد شی از دلم،نبينی منو.
منتظرم سامان تو
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 2:7  توسط عاشق
|
|
خورشیدم وشهاب قبولم نمیکند
سیمرغم وعقاب قبولم نمیکند
عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمیکند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمیکند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمیکند
بی تاب از تو گفتنم، آوخ که سالهاست
آن لحظه های ناب ،قبولم نمیکند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بی سایه تر ز خویش،حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب ،قبولم نمیکند... |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه
1385/08/30ساعت 1:54  توسط عاشق
|